?!...ترسوها نیان تو...!؟
ترس و وحشت




پست ثابت:الهام خیالی

 !!!                                   

              


تاریخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 | ساعت17:36 | نویسنده الهام خیالی |

خداحافظ!!
سلام به همه دوستای گلم.به همه اونایی که باهاشون تبادل لینک داشتم  و اونایی که باهاشون تبادل لینک هم نداشتم ولی گه گداری بهم سر میزدن.

همتونو به عنوان یه دوست مجازی دوس داشتمو الانم دارم.

باید قبول کنیم که هر اومدنی یه رفتنی هم داره الانم وقت خداحافظی من از فضای مجازیه.البته نه اینکه اصلا نت نیام ولی دیگه به وبلاگم سر نمیزنم.احتمالا بدمش به یکی از فامیلامون که خیلی هم تو این چند ساله کمکم کرده مخصوصا تو بخش بازی ها..

دیگه این آخرین پست من توی این وبلاگ بود!

ولی به احتمال زیاد آخرین پست این وبلاگ نیست.

فقط چند تا نکته که تا یادم نرفته بهتون بگم که اونایی که با من تبادل لینک داشتن و شاید دوس نداشته باشن با نویسنده جدید تبادل لینک داشته باشن بگن

وسوم اینکه گهگداری میام و کامنت میذارم.

مثل اینکه دوباره تبدیل شدم به الهام خیالی.

حرف آخر:

به خدا میسپارمتون دوستای گلم

خداحافظ

 


تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1392 | ساعت19:15 | نویسنده الهام خیالی |

!ICU
بلاخره معنی کلمه آی سی یو را در بیمارستان دریافتم!؟

 جمله ای حکیمانه از جناب عزرائیل خطاب به همه :

               

                                 I SEE YOU

                           بزرگ نمایی تصویر


برچسب‌ها: عزرائیل
تاریخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 | ساعت14:35 | نویسنده الهام خیالی |

تصاویر فیلم wrong turn
خوب بلاخره بعد از مدتها با یه آپ تصویری اومدم.چندوقت پیش که امتحانام تموم شد سری ۱ و ۲ و ۳ و ۴ فیلم wrong رو دیدم.فیلم واقعن وحشتناکی بود.مخصوصا سری آخرش...

این شد که گفتم چندتا تصویر از این فیلم بذارم توی وب برای دوستای مجازیم

برای دیدن ادامه این تصاویر  و خلاصه داستان این فیلم باید برید به ادامه مطلب...


برچسب‌ها: تصاویر فیلم wrong turn, wrong turn, تصاویر وحشتناک
ادامه مطلب
تاریخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | ساعت5:16 | نویسنده الهام خیالی |

تجربه یه شب تاریک توی کوه وجنگل

نویسنده:بازرس یکی از اعضای فعال وبلاگ...

کاملا سکوته واسه همین صدای پات تو گوشت زیاد به نظر میاد صدای جیر جیرکها اذیتت میکنه دوست داری اونا هم خفه شن که اگه اتفاقی افتاد زود متوجه بشی. راه رفتنت دو صدا داره. یکی صدای پا گذاشتنت ویکی صدای برگشتن سنگهای کوچیکتر به حالت اولشون بعد از اینکه پاتو از سرشون بر میداری واسه همین احساس میکنی ممکنه یه موجود پشت سرت باشه و تعقیبت کنه اگه برگردی و یه نگا بندازی مجبور میشی هر چند لحظه یه بار اینکارو تکرار کنی پس بهتره به راهت ادامه بدی و این شک تو دلت بمونه.
دوتا چشم از دور می بینی که دارن توی تاریکی برق می زنن سر جات می شینی. اگه گرگ باشه میاد طرفت و اگه روباه باشه به راهش ادامه میده. تکون نمیخوری حتی پلک هم نمیزنی. بو کشید ولی نیومد. بلند میشی یه سنگ بر میداری میدویی طرفش سرعتت سه برابر همیشه است. پرت میکنی سمتش. فرار میکنه. همه موهای بدنت سیخ شده. عرق سردی رو پیشونیته به راهت ادامه میدی. احساس میکنی بعضی سنگای بزرگ دارن حرکت میکنن. بر خلاف میلت یه مکث میکنی خوب نگاشون میکنی ابروهاتو میذاری تو هم چشماتو جمع تر میکنی. دقت میکنی. متوجه می شی اشتباه فکر کردی به راهت ادامه میدی. دوس داری باد نیاد حتی کفشاتو هم دراری که صداهای جانبی کمتر و کمتر بشه...

 


تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 | ساعت21:30 | نویسنده الهام خیالی |


ABOUTME
─────────☼



سلام.من الهام خیالی هستم.دوست دارم در باره وحشت بنویسم.اما باید بگم این وبلاگ هیچ رابطه یا گرایشی با ادیان غیر الهی "تفکرات فراماسونری" ویا هرچیز دیگری از این دست ندارد.

MAINMENU
─────────☼